تبليغاتX
بادر " style="border: 1px solid #000000">
بادر
 
نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388 توسط جواد |
 منصور ارضی ادعا کرد 100 نفر دختر و پسر را به استخری از مشروب برده اند و پس از تجاوز آنها به یکدیگر و مصرف مواد مخدر به میان جمعیت آمده اند و زده اند و کشته اند.

...............................

آی شیاد میخوای بمونی تو
اما صبر که بره می دهم جزای تو

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط جواد |

من در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد


"فروغ فرخزاد"

نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط جواد |
وصیت نامه " آریل دورفمان " شاعر و نویسنده شیلیائی و همکار سالوادور آلنده، رئیس جمهور مقتول شیلی در کودتای عوامل آمپریالیسم آمریکا:


وصیت نامه *


وقتی به تو میگویند
من در زندان نیستم
باور مکن!
باید این را روزی اعتراف کنند.
وقتی به تو میگویند
من آزاد شده ام
باور مکن
روزی باید اعتراف کنند که دروغ گفته اند.
وقتی به تو میگویند
که من به حزبم خیانت کرده ام
باور مکن
روزی باید اعتراف کنند
که من به حزبم وفادار بوده ام.
وقتی به تو میگویند
من در فرانسه بوده ام
باور مکن
باور مکن
وقتی به تو نشان میدهند
شناسنامه جعلی مرا
باور مکن
باور مکن
وقتی به تو نشان میدهند
عکس جنازه مرا
باور مکن
وقتی به تو میگویند
که ماه ماه است،
که این صدای من است بر نوار
که این امضای من است بر کاغذ.
اگر به تو بگویند که یک درخت درخت نیست
باور مکن!
باور مکن هیچ چیز را
از هر آنچه به تو میگویند،
هیچ چیز را از آنچه به تو قول میدهند،
هیچ چیز را از آنچه به تو نشان میدهند.
و سر انجام
روزی میرسد
که از تو میخواهند بیائی
جنازه مرا شناسائی کنی.
و تو در پیش روی خود مرا می بینی
و صدائی به تو میگوید:
او را کشته اند،
او در زیر شکنجه جان سپرده است
او مرده است!
وقتی به تو میگویند
که من
به تمامی، به طور مطلق،
برای همیشه مرده ام
باور مکن!
باور مکن!
باور مکن!



نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط جواد |

1- مرتضی کاظمیان در رابطه با بازداشت " دکتر ملکی " نوشته است :

حتی تصور به حبس کشیدن پیرمرد آزاده، با پشتی خمیده و تنی رنجور و بیمار، سخت است. منتقد جسور که سری پردرد و زبانی تیز و بی‌تعارف دارد، البته چنان که خود در هنگام بازداشت گفته، خرسند است که در این روزهای سخت و غریب ایران، در کنج خانه نمی‌فرساید. اما آنها که او را به حبس برده‌اند، چگونه رضایت داده‌اند که یکی از تصاویر مجسم آزادگی و خداترسی و روشنفکری متعهد و مسئول را با وضع جسمی و شرایط خاصی که دارد، به بند کشند؟ این پرسش، از جنس همان سئوال‌های بی‌پاسخ غیرقابل فهم و کشف‌ناشدنی ایران امروز است....
آیا امکان بازجویی از دکتر ملکی در منزل‌اش، یا حتی در محل نهادهای امنیتی وجود نداشت؟ پیرمرد حکایت ما، از جمله فعالان ملی ـ مذهبی بود که در بازداشت فله‌ای سال 1379 چند ماهی را در حبس و انفرادی به‌سر برد و بعدتر به قید وثیقه، آزاد شد. از نیمه‌ی سال 1380 تاکنون، او اگر قصد گریز از کشور یا هجرت داشت، چنین می‌کرد. چنان که برای معالجه و دیدار با فرزندش، دو سال پیش، سفری به کانادا داشت. مرد سالخورده اگر انگیزه‌ای برای زیستن در وطن نداشت، به میهن بازنمی‌گشت. پس نه شائبه‌ی فرار او مطرح بوده و نه بحث امحاء اسناد و مدارک جرم محتمل. او نیز از جمله‌ی افراد "آزاد" به قید وثیقه بود. چرا بازجویی و محاکمه ـ حتی غیرعلنی ـ نمی‌شود؟ انصاف می‌باید که عدم‌رعایت ترتیبات قانونی در برخورد با مخالفان و منتقدان، گاه غیرقابل هضم می‌نماید.دکتر ملکی  ـ ظاهرا" ـ باید برای مدتی سکوت می‌کرده است. بسیار خوب! اما آیا چاره (تنها چاره) بازداشت این‌چنینی مرد بیمار است؟


2- روایت همسر دکتر از روز بازداشت نیز شنیدنی است : 

ساعت هشت صبح بود. هنوز بیدار نشده بودیم. ایشان سرطان پیشرفته، آریتمی قلب، دیابت و ضعف و پادرد دارد و معمولا در رختخواب است. من در را که باز کردم، دیدم یک آقایی پایش را لای در گذاشته و می‌خواهد بیاید تو. گفتم چه خبر است؟ با لحن توهین آمیز و بی‌ادبانه‌ای گفت: دکتر کو؟ آمده‌ایم او را ببریم. گفتم همین‌جوری که نمی‌شود داخل بیایید. باید حکم داشته باشید. درثانی معمولا می‌روید خانه مردم یک چیزی می‌گذارید و من نمی‌دانم می‌خواهید خانه ما چه بگذارید.


پنج نفر بودند . یکی همان فرد بی‌تربیت که پایش را لای در خانه ما گذاشته بود. سه نفر جوان دیگر حدود سی تا سی و پنج ساله و یک آقای مسن و محترم حدود ۶۰ ساله. آنها رفتند اتاق دکتر و گفتند می‌خواهیم خانه را بگردیم. گفتم اجازه نیست خانه مرا به هم بریزید. گفتند هرجا برویم، شما هم بیایید. من گفتم اول باید صبحانه و دواهای دکتر را بدهم. نشستند تا من کارهای همسرم را انجام دادم. بعد شروع کردند به گشتن خانه و زیر و رو کردن کامپیوتر. من اعتراض کردم و گفتم شما آمده‌اید خانه زندگی ما را به هم بریزید یا دکتر را بازداشت کنید. بزرگترشان که مودب‌تر بود گفت ما باید حتما هارد دیسک کامپیوتر را ببریم. من گفتم دست به کامپیوتر نزنید، حتما یک انگولکی می‌کنید و چیزی در کامپیوتر ما می‌گذارید تا مصیبتی برای ما درست کنید.
این‌ها در تمام مدت داشتند فیلمبرداری می‌کردند و صداها را هم ضبط می‌کردند. از تمام سوراخ سنبه‌های خانه ما فیلم گرفتند. من آخرش گفتم آقا دوربین را روی من زوم کن. من می‌خواهم جلوی شما به شوهرم بگویم که در زندان زود اعتراف کند تا آزار نبیند. او پیش از انتخابات مریض و بستری بوده و هیچ فعالیتی نداشته و حتی اصلا رای نداده است. همسر من بدون همراهی کسی نمی‌تواند از خانه بیرون برود.....
خود آقای ملکی هنگام رفتن از خانه چه گفتند؟

دکتر به آنها گفت من از شما تشکر می‌کنم که مرا می‌برید. گفت من فکر می‌کردم اگر با این حال بد در رختخواب بمیرم، وجدانم ناراحت است. اما اگر زیر دست شما بمیرم، پیش این جوان‌ها سربلند می‌شوم که این همه تلاش کردند.

چه احساسی دارید؟

ما به این بازداشت‌ها عادت کرده‌ایم. در سال شصت که ریختند خانه ما، یک کمد وسایل مرا ضبط کردند. هرچه گفتم این‌ها مال من است گوش ندادند. شناسنامه، گواهینامه رانندگی، دفترچه بیمه و بسیار مدارک من در آن کمد بود. هرگز هم آنها را پس ندادند. من مجبور شدم شناسنامه المثنی بگیرم. این وضع زندگی ما در این کشور است. تنها باید تکرار کنم که من پنجاه سال است همسر ملکی هستم. او همیشه سیاسی بوده اما با هیچ دسته و گروهی کار نکرده است. از خیلی‌ها دفاع کرده که حق شان ضایع شده اما خودش همیشه مستقل بوده است.



نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط جواد |
گزیده ای از سخنان مقام رهبری در ملاقات با احمدی نژاد و هیئت دولت 1387/2/6

فکر نکنيد که امسال، سال آخر دولت است؛ نه. مثل کسى که پنج سال ديگر بنا است کار کند، کار کنيد... يعنى تصور کنيد که اين يک سال به اضافه چهار سال ديگر در يد مديريت شما است.


به نقل از سایت یار مردم 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط جواد |
«آنگاه که بردگان بفهمند می‌توانند برده نباشند دیگر برده ای در دنیا باقی نخواهد ماند»

هگل

.........................................................

پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازه‌ای را در آغاز دهه هفتم زندگی‌اش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر، سال‌ها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است. کسی شک ندارد که شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی ایران ارزشمندتر از تصور خیلی‌ها بود؛ هرچند هیچ عکاس و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را به تصویر بکشد و کسی غیر از خانواده‌اش برای بدرقه او نرفته بود.

خبر رفتن شفیعی کدکنی به آن سوی آب‌ها زمستان گذشته دهان به دهان چرخید، اما کسی آن را جدی نگرفت. ماجرا از این قرار بود که استاد در یکی از کلاس‌هاي درسش قصد خود برای عزیمت به خارج از کشور را مطرح می‌کند و از دانشجویان مي‌خواهد تا کارهای نیمه تمامی را که به او مربوط مي‌شود، انجام دهند. آن روزها یکی از دانشجویان حاضر در آن کلاس خبر را با خبرنگار یکی از روزنامه‌ها مطرح مي‌کند و نگران اتفاقی است که قرار است شکل بگیرد. رفتن شفیعی کدکنی آن روزها برای اولین بار در یکی از وبلاگ‌ها منتشر شد، ولی کسی جدی‌اش نگرفت. رسانه‌ها از یک طرف اصل خبر را شایعه نویسنده وبلاگ مي‌دانستند از طرفی دیگر نمي‌توانستند به راحتی از کنارش بگذرند.

حتی همین اواخر یکی از نشریات تقریبا زرد یک بار دیگر به قول خودش به آن شایعه دامن زد و یادآور شد که خوشبختانه خبر تنها در حد شایعه باقی مانده است. همه چیز همین‌گونه گذشت تا یکی از روزهای هفته گذشته فیض شریفی شاعر و منتقد شیرازی و از دوستان چهره بلند آوازه ادبیات ایران یک بار دیگر خبر رفتن شفیعی کدکنی را برای نویسنده همان وبلاگ تشریح کرد. انگار شفیعی کدکنی با تلفن از دوستانش خداحافظي مي‌کرد. به هرحال آنقدر دست روی دست گذاشتیم و منتظر ماندیم تا بالاخره اتفاقی که نباید افتاد و شفیعی کدکنی به دعوت دانشگاه پریستون ترجیح داد زندگی‌اش را در آمریکا ادامه بدهد و در همان جا به تدریس بپردازد.

او اولین استاد برجسته‌ای نیست که رفتن را به ماندن ترجیح داد؛ اما تا این لحظه آخرین نفر از نسل طلایی اساتید ایرانی است که بیشتر از این ماندن را تاب نیاورد. شاید هم از مهم‌ترین استاد دانشگاه‌هاي ایران به شمار بیاید که تاکنون ترک وطن کرده است. پنج‌شنبه گذشته شفیعی کدکنی آخرین لحظات تهران را با دوستان قدیمی‌اش مرتضی کاخی و محمد رضا حکیمی و خانواده‌اش گذراند. انگار دعوت دانشگاه پریستون یکساله است، ولی چون شفیعی گرین کارت دارد قصد کرده سال‌هاي بیشتری را در آمریکا بگذراند.

جامعه دانشگاهی ایران یکی از علمی‌ترین چهره‌هایش را از دست داد. برای آنهایی که مثل مرتضی کاخی یک عمر را با شفیعی گذراندند این روزها، به تلخی زیتون‌هاي رودبار مي‌گذرد. حتما تا چند وقت دیگر که دانشگاه‌ها پس از تعطیلات تابستانی کار خود را شروع کنند روزهای تلخ دانشجویان دانشگاه تهران هم آغاز می‌شود که ناگهان با صندلی خالی استادی روبه‌رو خواهند شد که یکسال و اندی پیش بارها روی آن نشسته بود و خداحافظی قیصر را اشک ریخته بود. مهرماه که بیاید تازه روزهای تلخ آغاز می‌شود و خیلی‌ها تنها مي‌ایستند و زمزمه مي‌کنند:

«به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا، سرایم
«سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کوير وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها، به باران، / برسان سلام ما را»

 

ا

 

از راست: استاد باستانی پاریزی، هوشنگ ابتهاج (ه.الف. سایه) و دکتر شفیعی کدکنی در مراسم یادبود زنده‌یاد محمدامین ریاحی

نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388 توسط جواد |

بابام همیشه خدا بیخ گوشم میگفت :

شهر که خالی بشه ...

غورباغه هم هفت تیر کش میشه ...

................................................

بعد از کشف بزرگ دخالت " هابرماس  " و " ماکس وبر " در اغتشاشات اخیر !!! " ان " کشف کرد جانیان کهریزک و کوی دانشگاه نفوذی آمریکا بوده اند . 

.................................................

روم به دیوار خدایی نکرده ، زبونم لال نکنه جاسوسهای " سیا " و " موساد " و  " ک گ ب " و " اینتلیجنس سرویس " و ... به نیروی انتظامی ما نفوذ کرده باشند ؟؟؟ 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 توسط جواد |

  • اصل 9 قانون اساسی :
    هيچ مقامي حق ندارد به نام حفظ استقلال و تماميت ارضي كشور، آزادي‌هاي مشروع را هر چند با وضع قوانين و مقررات، سلب كند.

    اصل 20 قانون اساسی :
    همه افراد ملت اعم از زن و مرد يكسان در حمايت قانون قرار دارند و از همه‌ي حقوق انساني، سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي با رعايت و موازين اسلام برخوردارند.

    اصل 23 قانون اساسی :
    تفتيش عقايد ممنوع است و هيچكس را نمي‌توان به صرف داشتن عقيده ‏اي مورد تعرض و مؤاخذه قرار دارد.

    اصل 24 قانون اساسی :
    نشريات و مطبوعات در بيان مطالب آزادند، مگر آن كه مخل به مباني اسلام يا حقوق عمومي باشد.

    اصل 27 قانون اساسی :
    تشكيل اجتماعات و راهپيمايي‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن كه مخل به مباني اسلام نباشد، آزاد است.

    اصل 32 قانون اساسی :
    هيچكس را نمي‌توان دستگير كرد، مگر به حكم و ترتيبي كه قانون معين مي‌كند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام بايد با ذكر دلايل بلافاصله كتبا" به متهم ابلاغ و تفهيم شود و حداكثر ظرف مدت بيست و چهار ساعت، پرونده‌ي مقدماتي به مراجع صالح قضايي ارسال و مقدمات محاكمه در اسرع وقت فراهم گردد. متخلف از اين اصل، طبق قانون مجازات مي‌شود.

    اصل 35 قانون اساسی :
    در همه‌ي دادگاه‏ها ، طرفين دعوي حق دارند براي خود وكيل انتخاب نمايند و اگر توانايي انتخاب وكيل را نداشته باشند، بايد براي آن‌ها امكانات تعيين وكيل فراهم گردد.

    اصل 38 قانون اساسی :
    هر گونه شكنجه براي گرفتن اقرار و يا كسب اطلاع، ممنوع است. اجبار شخص به شهادت، اقرار يا سوگند، مجاز نيست و چنين شهادت و اقرار و سوگندي فاقد ارزش و اعتبار است. متخلف از اين اصل طبق قانون مجازات مي‌شود.

    اصل 39 قانون اساسی :
    هتك حرمت و حيثيت كسي كه به حكم قانون دستگير، بازداشت، زنداني يا تبعيد شده ، به هر صورت كه باشد ممنوع و موجب مجازات است.

    اصل 141 قانون اساسی :
    رييس جمهور، معاونان رييس جمهور، وزيران و كارمندان دولت نمي‌توانند بيش از يك شغل دولتي داشته باشند و داشتن هر نوع شغل ديگر در مؤسساتي كه تمام يا قسمتي از سرمايه‌ي آن متعلق به دولت يا مؤسسات عمومي است و نمايندگي مجلس شوراي اسلامي و وكالت دادگستري و مشاوره‌ي حقوقي و نيز رياست و مديريت عامل يا عضويت در هيأت مديره‌ي انواع مختلف شركت‌هاي خصوصي، جز شركت‌هاي تعاوني ادارات و موسسات براي آنان ممنوع است.

    اصل 165 قانون اساسی :
    محاكمات، علني انجام مي‌شود و حضور افراد بلامانع است. مگر آن كه به تشخيص دادگاه، علني بودن آن منافي عفت عمومي يا نظم عمومي باشد يا در دعاوي خصوصي طرفين دعوا تقاضا كنند كه محاكمه علني نباشد.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 توسط جواد |

1-  " هابرماس" نیز به عنوان یکی از متهمان جدید " آشوبهای خیابانی بعد از  انتخابات دهم " شناخته شد . برادر " حسن و حسین " گل کاشتند . 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط جواد |

بزن باران بهاران فصل خون است  /  بزن باران که صحرا لاله گون است

بزن باران که به چشمان یاران  /  جهان تاریک و دریا واژگون است

بزن باران که دین را دام کردند  /  شکار خلق و صید خام کردند

بزن باران خدا بازیچه ای شد  /  که با ان کسب ننگ و نام کردند

بزن باران به نام هرچه خوبی است  /  به زیر اوارها گاه پای کوبیست

فراز تشنه جویباران پر از سنگ  /  بزن باران که وقت لایروبی ست

بزن باران و شادی بخش جان را  /  به باران شوق و شیرین کن زمان را

به بام غرقه در خون دیاران  /  بپا کن پرچم رنگین کمان را

بزن باران که بی صبرند یاران  /  نمان خاموش گریان شو به باران

بزن باران بشوی الودگی را  /  ز دامان بلند روزگاران
درباره وبلاگ

مردن ، خفتن ؛ خفتن... شاید هم خواب دیدن ؛ آه دشواری کار همین جاست. زیرا تصور آن که در این خواب مرگ پس از آن که از این هیاهوی کشنده فارغ شدیم ، چه رویاهایی به سراغمان توانند آمد می باید ما را در عزم خود سست کنند. و همین موجب می شود که عمر مصایب تا بدین حد دراز باشد.

(پاره ای از تک گویی هملت ،معروف ترین تک گویی تاریخ ادبیات

javab5179@yahoo.com
آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
Blog Skin