بادر |
|
|
نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم شهریور 1388 توسط جواد
|
منصور ارضی ادعا کرد 100 نفر دختر و پسر را به استخری از مشروب برده اند
و پس از تجاوز آنها به یکدیگر و مصرف مواد مخدر به میان جمعیت آمده اند و
زده اند و کشته اند.
............................... آی شیاد میخوای بمونی تو نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 توسط جواد
|
من در جستجوی قطعه ای از آسمان پهناور هستم که از تراکم اندیشه های پست تهی باشد "فروغ فرخزاد" نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم شهریور 1388 توسط جواد
|
وصیت
نامه " آریل دورفمان " شاعر و
نویسنده شیلیائی و همکار سالوادور آلنده، رئیس جمهور مقتول شیلی در کودتای
عوامل آمپریالیسم آمریکا:
وصیت نامه *
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دهم شهریور 1388 توسط جواد
|
1- مرتضی کاظمیان در رابطه با بازداشت " دکتر ملکی " نوشته است :
حتی تصور به حبس کشیدن پیرمرد آزاده، با پشتی خمیده و تنی رنجور و بیمار، سخت است. منتقد جسور که سری پردرد و زبانی تیز و بیتعارف دارد، البته چنان که خود در هنگام بازداشت گفته، خرسند است که در این روزهای سخت و غریب ایران، در کنج خانه نمیفرساید. اما آنها که او را به حبس بردهاند، چگونه رضایت دادهاند که یکی از تصاویر مجسم آزادگی و خداترسی و روشنفکری متعهد و مسئول را با وضع جسمی و شرایط خاصی که دارد، به بند کشند؟ این پرسش، از جنس همان سئوالهای بیپاسخ غیرقابل فهم و کشفناشدنی ایران امروز است.... 2- روایت همسر دکتر از روز بازداشت نیز شنیدنی است : ساعت هشت صبح بود. هنوز بیدار نشده بودیم. ایشان سرطان پیشرفته، آریتمی قلب، دیابت و ضعف و پادرد دارد و معمولا در رختخواب است. من در را که باز کردم، دیدم یک آقایی پایش را لای در گذاشته و میخواهد بیاید تو. گفتم چه خبر است؟ با لحن توهین آمیز و بیادبانهای گفت: دکتر کو؟ آمدهایم او را ببریم. گفتم همینجوری که نمیشود داخل بیایید. باید حکم داشته باشید. درثانی معمولا میروید خانه مردم یک چیزی میگذارید و من نمیدانم میخواهید خانه ما چه بگذارید. پنج نفر بودند . یکی همان فرد بیتربیت که پایش را لای در خانه ما گذاشته بود. سه نفر جوان دیگر حدود سی تا سی و پنج ساله و یک آقای مسن و محترم حدود ۶۰ ساله. آنها رفتند اتاق دکتر و گفتند میخواهیم خانه را بگردیم. گفتم اجازه نیست خانه مرا به هم بریزید. گفتند هرجا برویم، شما هم بیایید. من گفتم اول باید صبحانه و دواهای دکتر را بدهم. نشستند تا من کارهای همسرم را انجام دادم. بعد شروع کردند به گشتن خانه و زیر و رو کردن کامپیوتر. من اعتراض کردم و گفتم شما آمدهاید خانه زندگی ما را به هم بریزید یا دکتر را بازداشت کنید. بزرگترشان که مودبتر بود گفت ما باید حتما هارد دیسک کامپیوتر را ببریم. من گفتم دست به کامپیوتر نزنید، حتما یک انگولکی میکنید و چیزی در کامپیوتر ما میگذارید تا مصیبتی برای ما درست کنید.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط جواد
|
گزیده ای از سخنان مقام رهبری در ملاقات با احمدی نژاد و هیئت دولت 1387/2/6
فکر نکنيد که امسال، سال آخر دولت است؛ نه. مثل کسى که پنج سال ديگر بنا است کار کند، کار کنيد... يعنى تصور کنيد که اين يک سال به اضافه چهار سال ديگر در يد مديريت شما است. به نقل از سایت یار مردم نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط جواد
|
«آنگاه که بردگان بفهمند میتوانند برده نباشند دیگر برده ای در دنیا باقی نخواهد ماند»
هگل ......................................................... پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازهای را در آغاز دهه هفتم زندگیاش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر، سالها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است. کسی شک ندارد که شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی ایران ارزشمندتر از تصور خیلیها بود؛ هرچند هیچ عکاس و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را به تصویر بکشد و کسی غیر از خانوادهاش برای بدرقه او نرفته بود. خبر رفتن شفیعی کدکنی به آن سوی آبها زمستان گذشته دهان به دهان چرخید، اما کسی آن را جدی نگرفت. ماجرا از این قرار بود که استاد در یکی از کلاسهاي درسش قصد خود برای عزیمت به خارج از کشور را مطرح میکند و از دانشجویان ميخواهد تا کارهای نیمه تمامی را که به او مربوط ميشود، انجام دهند. آن روزها یکی از دانشجویان حاضر در آن کلاس خبر را با خبرنگار یکی از روزنامهها مطرح ميکند و نگران اتفاقی است که قرار است شکل بگیرد. رفتن شفیعی کدکنی آن روزها برای اولین بار در یکی از وبلاگها منتشر شد، ولی کسی جدیاش نگرفت. رسانهها از یک طرف اصل خبر را شایعه نویسنده وبلاگ ميدانستند از طرفی دیگر نميتوانستند به راحتی از کنارش بگذرند. حتی همین اواخر یکی از نشریات تقریبا زرد یک بار دیگر به قول خودش به آن شایعه دامن زد و یادآور شد که خوشبختانه خبر تنها در حد شایعه باقی مانده است. همه چیز همینگونه گذشت تا یکی از روزهای هفته گذشته فیض شریفی شاعر و منتقد شیرازی و از دوستان چهره بلند آوازه ادبیات ایران یک بار دیگر خبر رفتن شفیعی کدکنی را برای نویسنده همان وبلاگ تشریح کرد. انگار شفیعی کدکنی با تلفن از دوستانش خداحافظي ميکرد. به هرحال آنقدر دست روی دست گذاشتیم و منتظر ماندیم تا بالاخره اتفاقی که نباید افتاد و شفیعی کدکنی به دعوت دانشگاه پریستون ترجیح داد زندگیاش را در آمریکا ادامه بدهد و در همان جا به تدریس بپردازد. او اولین استاد برجستهای نیست که رفتن را به ماندن ترجیح داد؛ اما تا این لحظه آخرین نفر از نسل طلایی اساتید ایرانی است که بیشتر از این ماندن را تاب نیاورد. شاید هم از مهمترین استاد دانشگاههاي ایران به شمار بیاید که تاکنون ترک وطن کرده است. پنجشنبه گذشته شفیعی کدکنی آخرین لحظات تهران را با دوستان قدیمیاش مرتضی کاخی و محمد رضا حکیمی و خانوادهاش گذراند. انگار دعوت دانشگاه پریستون یکساله است، ولی چون شفیعی گرین کارت دارد قصد کرده سالهاي بیشتری را در آمریکا بگذراند. جامعه دانشگاهی ایران یکی از علمیترین چهرههایش را از دست داد. برای آنهایی که مثل مرتضی کاخی یک عمر را با شفیعی گذراندند این روزها، به تلخی زیتونهاي رودبار ميگذرد. حتما تا چند وقت دیگر که دانشگاهها پس از تعطیلات تابستانی کار خود را شروع کنند روزهای تلخ دانشجویان دانشگاه تهران هم آغاز میشود که ناگهان با صندلی خالی استادی روبهرو خواهند شد که یکسال و اندی پیش بارها روی آن نشسته بود و خداحافظی قیصر را اشک ریخته بود. مهرماه که بیاید تازه روزهای تلخ آغاز میشود و خیلیها تنها ميایستند و زمزمه ميکنند: «به کجا چنین شتابان؟
ا
از راست: استاد باستانی پاریزی، هوشنگ ابتهاج (ه.الف. سایه) و دکتر شفیعی کدکنی در مراسم یادبود زندهیاد محمدامین ریاحی
نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388 توسط جواد
|
بابام همیشه خدا بیخ گوشم میگفت : شهر که خالی بشه ... غورباغه هم هفت تیر کش میشه ... ................................................ بعد از کشف بزرگ دخالت " هابرماس " و " ماکس وبر " در اغتشاشات اخیر !!! " ان " کشف کرد جانیان کهریزک و کوی دانشگاه نفوذی آمریکا بوده اند . ................................................. روم به دیوار خدایی نکرده ، زبونم لال نکنه جاسوسهای " سیا " و " موساد " و " ک گ ب " و " اینتلیجنس سرویس " و ... به نیروی انتظامی ما نفوذ کرده باشند ؟؟؟ نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 توسط جواد
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهارم شهریور 1388 توسط جواد
|
1- " هابرماس" نیز به عنوان یکی از متهمان جدید " آشوبهای خیابانی بعد از انتخابات دهم " شناخته شد . برادر " حسن و حسین " گل کاشتند . نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم شهریور 1388 توسط جواد
|
بزن باران بهاران فصل خون است / بزن باران که صحرا لاله گون است بزن باران که به چشمان یاران / جهان تاریک و دریا واژگون است بزن باران که دین را دام کردند / شکار خلق و صید خام کردند بزن باران خدا بازیچه ای شد / که با ان کسب ننگ و نام کردند بزن باران به نام هرچه خوبی است / به زیر اوارها گاه پای کوبیست فراز تشنه جویباران پر از سنگ / بزن باران که وقت لایروبی ست بزن باران و شادی بخش جان را / به باران شوق و شیرین کن زمان را به بام غرقه در خون دیاران / بپا کن پرچم رنگین کمان را بزن باران که بی صبرند یاران / نمان خاموش گریان شو به باران بزن باران بشوی الودگی را / ز دامان بلند روزگاران |
|